![]() |
![]() |
|
| بشنو از دل چون حکایت می کند |
|
سلام از همگی بابت این همه دیر کردواقعا معذرت میخوام طاعات همتون قبول ُهمه تونو دوس دارم
،خودمم دلم واستون تنگ شده بود
اما اصلا وقت نکردم حالا هم این همه
دعوام نکنین فقط اومدم بگم
تااطلاع ثانوی خزان دلتنگی تعطیل همیشه در پناه حق شاد وخندون باشین پس فعلا خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم : بزرگترین متهم تاریخ کسیه که نمی دونه قلبش واسه کی می تپه واگه واقعا این جوری باشه من بزرگترین متهم تاریخم وافعا نمی دونم قلبم واسه کی می تپه نمی خوام زیاد به این موضوع فکرکنم چون وقتی زیادی به یه مسئله ای فکر می کنم دیوونه می شم وقاطی می کنم وحوصله هیچ کس وهیچی رو ندارم وبه همین خاطر ترجیح میدم فکر نکنم وسرمو با یه چیزی گرم کنم چون این به نفع همه است! اگه زیاد فکر کنم هیچی به جز غصه نصیبم نمی شه ویهو همه ی مشکلات رو سرم خراب میشن وباز دوباره فکر تنهایی می افته به جونم واون موقع است که در ودیوار خونه می خوان بخورنم پس به همین خاطر بیخیال فکر واین جور چیزا می شم آخه وقتی زیاد فکر میکنم ورفتارها رو تجزیه وتحلیل میکنم می بینم هیچکی واقعا اونی که هست نیست می دونین چی میگم؟ همه یه جورایی نقاب دارن به قول
ای بازیگر گریه نکن ما همه مون مثل همیم صبحا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم یکی معلم می شه ویکی میشه خونه به دوش یکی ترانه ساز میشه ، یکی میشه غزل فروش کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله ی خواب نقش یک دریچه رو رو میله ی قفس بکش برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشیم وبس تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه تا کی سکوت ورج زدن نقش نمایش منه هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله ی خواب نقش یک دریچه رو رو میله ی قفس بکش برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش می خوام همین ترانه رو روصحنه فریاد بزنم نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم کاش همه خودشون بودن بدون نقاب ونیرنگ ... کاش همه دل دریایی و روح پاک وبی آلایش داشتن... کاش همه خوب بودن وبد بودن معنی نداشت... کاش همه به فکر منفعت خودشون وضرر دیگری نبودن... کاش همه خوشبخت بودن وبدبختی وجود نداشت... کاش هیچ وقت ای کاشی وجود نداشت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 6:11 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
انسان مانند رودخانه است هر چه عميق تر باشدآرام تر است . « مونتسكيو »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 6:35 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
می بینیدفقط من نیستم که سیاوش رو دوست دارم مثلا این پست به درخواست بید مجنون عزیز بوداینو محض اطلاع طرفدارهای رپ گفتم صورت عکست تو آلبوم خیسه دوباره خاطره تو بوسیدم این سوال بی جواب واز خودم تا حالا هزار دفعه پرسیدم با کدوم ترانه باز جون میگیره نبض اون هنجره ی دیروزه می دونم بدون تو فردای من رنگ خاکستر ی دیروزه من تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد کولی تر از ترانه بی پرده مثل فریاد تنهاتر از سکوتم روشنترازستاره عاشق تر از همیشه با من بخون دوباره پلکای پنجره رو وا میکنم تو کوچه زمزمه ی مهتابه همه ی پنجره ها خاموشن انگاری کوچه ی خلوت خوابه بی صدا اسمتو فریاد میزنم هق هقم پنجره رو می بنده دوباره دستای نامرئی شب پلکای پنجره مو می بنده من تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد کولی تر از ترانه بی پرده مثل فریاد تنهاتر از سکوتم روشنترازستاره عاشق تر از همیشه با من بخون دوباره |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 تیر1386ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی رو که هر انسانی تو اون خوشبخت ِ خوشبخته! جهانی که تو اون پول ونژاد وقدرت ارزش نیست! جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن! تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن جهانی رو تصور کن بدون نفرت وباروت! بدون ظلم خودکامه بدون وحشت وتابوت جهانی رو تصور کن پر از لبخند وآزادی! لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه جهانی رو تصور کن که توش زندان یه افسانه است! تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس کسی آقای عالم نیست برابر با همند مردم! دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم بدون مرز ومحدوده وطن یعنی همه دنیا! تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا (اینجا دقیقاً نا کجا آباده!زیادی خوش به حالتون نشه!) این شعرو سیاوش به خاطر دل خوش کنی خونده وگرنه همچین جایی عمراًاگه وجود داشته باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
بوسه ی باد خزونی با هزار نا مهربونی زیر گوش برگ تنها میگه: طعمه ی خزونی برگ سبز وتر و تازه رنگ سبزشو می بازه غرق بوسه های باد ووحشت روزای تازه می کَنه دل از درخت ومی شه آواره ی کوچه کوچه ای که یادگار روزای رفته وپوچه می شینه گوشه کوچه چشم به آسمون می دوزه می کنه یاد گذشته دلش از غصه می سوزه یاد باد یاد گذشته شاد باد این دل زرد وتهی در حسرت دیدار باد یاد روزایی که کوچه زیر سایه تنم بود مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود سهم من از بوسه ی باد چی بگم ای داد وبیداد همه زردی وتباهی مردن ورفتن از یاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 6:28 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
چون شعرای سیاوش رو دوس دارم برای دل خودم می نویسم ومخاطب خاصی نداره اینم برای فضولایی مثل سمانه جونم گفتم که حس فضولیشون گل می کنه ونمی تونن مهارش کنن *** روی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه چند ورق کاغذ ویک دونه قلم همیشه یار منه کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه سرحال از اینکه آزاد شدن نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن دیگه بیداری شب عادتمه همدم سکوت وتنهایی من تیک تیک ساعتمه تیک، تیک ِساعتمه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 7:25 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
نبود ی نبود م، تو هستی که هستم به تو تکیه مید م تو رو می پرستم به تو تکیه مید م که عا شق ترینی که د لواپس لحظه های زمینی من از تو نگفتم شنیده گرفتی به یاد ت نبود م ندید ه گرفتی می خوام مثل آینه پیش رو ت بشینم تو رو با تمو م و جو د م ببینم بذا ر روح من با نگا ت زیر ورو شه بذا ر پیرهن آسمون و بپوشه همه د ل خوشی هام گذ شت وتو موندی تو بی راهه ها مو به مقصد رسوند ی ا مید م به جزتو شد ه ناا مید ی همیشه تو آخر به دا د م رسید ی
** ا فشین ید ا للهی **
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 7:21 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت وانسان کمال خدا بود چرا نه؟ چه می شد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد وفردا هوای دگر داشت چرا نه؟ چه می شد که خواب گل ناز به رویای ما رنگ می زد و رویا همان زندگی بود چرا نه؟ چه می شد که دست من وتو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا چرا نه؟ ** فرهنگ قاسمی **
************************************************************* ******************************الله***************************** ************************************************************* خیلی وقته دلم گرفته دیگه کسی به این دل توجه نمی کنه چون مهم نیست چی به سرش میاد وقتی زیاد فکر می کنم می بینم اصلا نمی دونم چمه! نمی دونم باید چی کار کنم؟؟! خسته ام ،خیلی خسته بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنید . حالم از زندگی تکراری به هم می خوره شاید به نظرتون مضحک بیاد ومسخره ام کنین ومثل خیلیا بگین: خوشی زده زیر دلش ولی واقعا نمی دونم چرا این جوری شدم حوصله هیچ کس وهیچ کاری رو ندارم با کوچکترین موضوع عصبی می شم یه مدت فکر افسردگی مثل خوره افتاد به جونم اما بالاخره تموم شد اما این حال نمی دونم کی تموم می شه خیلی حرفهای تکراری شنیدم که خودم به بقیه می گفتم وحالا اونا به من می گن خودم همه ی اینا رومی دونم ولی دست خودم نیست دوس دارم تموم بشه اما نمی دونم چه جوری؟؟ همش دوس دارم آهنگ غمگین وگاهی نفرت گوش کنم نمی دونم چرا، اون وقت همه فکرمی کنن شکست عشقی خوردم در صورتی که من اصلا شکست نخوردم
اینو نمی دونم با چه زبونی باید بگم که باور کنن شاید مشکل از خودم باشه که قطعا هست .اصلا نمی دونم چی گفتم(!) خودمم نفهمیدم ولش کنین بیخیا ل به قول یه بزرگی : اگه با چرت وپرت هام ناراحتتون کردم ببخشید فقط خواستم خالی بشم آخه این روزا لحظه هام ابری شدن شما هم اگه لحظه هاتون ابری شد من منتظر حرف دلتون هستم اما اگه راه حلی دارین خوشحال می شم بشنوم از همه ی دوستانی که اهل دل رو فراموش نکردن وهمیشه سنگ صبور حرفهای دلتنگیش بودن صمیمانه تشکر می کنم ،همیشه منتظر حرف دلتون هستم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
من می توانم مثل دریا در خود بریزم غصه ها را یا می توانم مثل صحرا با شن بپوشم رد پا را من می توانم گرم باشم مثل خورشیدی درخشان یا مثل ماه شب بتابم در آسمان ازروی ایوان من می توانستم بخوانم شاید اگر یک ساز بودم مانند یک تار خوش آهنگ با غصه ها دمساز بودم من خواستم باران بمانم هر لحظه بر گل ها ببارم پنهان کنم هر اشک سردی لبخند را جایش بکارم من می توانم خوب باشم زیبا ببینم این جهان را در من نباشد ناامیدی در کف بگیرم آسمان را ** مریم احمدی **
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط اهل دل |
|
|
کابوس شبانه رهایم نمی کند.در کوچه باغ توهمات طلسم شده ام. راهی برای رسیدن به رویاهای زیبا و فراراز دنیای خوفناک خواب هایم نمی یابم؛ ای کاش می شد همچون پرنده ای بال پرواز گشود وبه اعماق شب رفت به آنجا که روزگار به امید شفق می تپد. |